|
من بی تو ...
یک بوسه فراموش شده ام... یک شعر پر از هجو... یک پرنده بی آسمان... یک نسیم سرگردان... با یک رویای ناتمام... تمام رویای من باش روز عچقم مبارک.... پی نوشت: ۱- بوی گل و سوسن و یاسمن آید....دیو چو بیرون کشید فرشته فرو کرد ۲-فردا ۲۵ بهمنه امیدوارم انقلاب انقلاب پارسال باشه....
میتوان خوشبخت بود... در یک بزنگاه طولانی.... یک دست ،یک نگاه، یک اینه.... همه چیز به یکباره شروع میشود... زندگی پر است از یکباره ها.... از ترس جا ماندن میدوی... یک لبخند،به شوق کودکانه ی یک احساس... شاید فقط یک احساس... سخت است باورش در هجوم رنگها... چه کنم تنها نور را میبینم... بی تبصره... بی ماده.... منشور نه... نور را میخواهم...تنها صداقتت در دروغ گفتن را میستایم....آنقدر زیباست که دانسته باورم میشود....
+ این روزها سخت است بگویم بی مخاطب...ولی خب ....مخاطب! بی تو!!!
برای رسیدن به دیوار .... گامهایش را تند تر میکند... مدتی ست.... بوسه لبانش را تقدیم شیشه ای میکند... که واپسین فاصله را تداعی میکرد.... دل ندارد... چشمانی را ببیند که همیشه عاشقش بود... لحظه ای بعد به شیشه های سیاهی برمیخورد... که نعمت دیدن ان چشمها... ان که تنها دلخوشیش بود را دزدیده اند... چشمهایش را در آورده بودند...
نامت را که میخوانم...
پر از درد میشوم... ... ولی همچنان میبوسمش ... هرچند ...برای تو کلمات نخ نمایی ست که گوشهایت را پر میکند برای من نخی ست که بادباک خیالم را پرواز میدهد... بدون یاد تو ...خالی می شوم... تنها تر از آنچه میگویند...
هیچی انقدر ارزش نداره واسه اینکه بهش فکر کنم.فکرم انقدر آزادشده که الان نمیدونم کجاست...چند وقتی میشه که همه چی انکار میشه،همه چی اشتباه از آب در میاد...ادمای دورو برم آشکارا زل میزنن تو چشمام و بهم دروغ میگن،وقتیم که میگی هی یارو چرا دروغ میگی؟!انقدر حرفه ایه که بدون کوچترین واکنشی میگه ،کی من؟؟نه به خداااااااااا ...انقدرم آیه و قسم میاره که آدم به خودش شک میکنه...میری دنبال حرفش تازه میفهمی کلی دروغ دیگم گفته که نمیدونستی...!!ولی هنوزم پررو داره بهت زل میزنه...!هنوزم داره قسم و آیه میاره...ماشاالله تو این مملکتم همه بچه مذهبی و معتقد ،منم که گبر... یکی بچه مذهبیه ریش میذاره تا اینجا،میزنه تو سرت،دهنتو میبنده،میگه دینم اینه،همینی که هست... حالا از اون انتظاری نداری!اونیکه 6 تیغ میکنه،دهن مدو صاف میکنه،خیلی جنتلمنگ باهات سلام احوال پرسی میکنه،میخاد پنجره جدیدی از اسلامو واست باز کنه،باهات دوست میشه،کلی کلاس روشن فکری و مدرنیسم میاد،یکم که میگذره ...میبینی ای دل غافل اینم که دینش همونه فقط اسمو لباسش فرق داره که اینجا بهش میگن روووووووووووشن فکر... یکی نیست بگه تو مملکت احمقا و روشن فکر؟؟؟ همشونم فکرمیکنن امام زاده ان،همچین از اون بالا بالا ها نگاهت میکنن...پیش خودت میگی اوووووو عجب لقمه ای...همین چند روز پیش یکیشون بهم گفت :"من احساس میکنم نظر کرده ام..." یکیشون امام زمانو میبینه،یکیشون دست حضرت ابوالفضلو پیدا میکنه،یکیم شبها روح خمینی میاد روش ،(البته پیشونیشو بوس میکنه میره...) حداقل ما میگیم اعتقاد نداریم...ادعاییم نداریم...حاجی شما چرا؟؟؟شما که با خدایی ،شما که خدا باهاته،شما که ادعات خفه امون کرده چرااااااااااا؟؟؟؟ خوبه ادم اول بفهمه چی میخواد بگه بعد به زبون بیاره،که بعدا که یکی گفت چراااااا؟ نر..ی..نه به خودش...!!! دنبال یه نوع مصالح خاص میگردم،یه دیوار طراحی کنم این هوا،بکشم دور قلبم کسی واردش نشه که بعدا به شکر خوردن نیوفتم...
پ.ن: ۱-چند روز پیش یکهو احساس کردم زندگیم رنگ و بوی خدایی گرفته...حالا بوی کدوم خدا بود ،نمیدونم... ۲-تازه گی پی بردم آهنگای بیکلام قشنگترن... ۳-داریوش عزیزم به همراه فرامرز اصلانی یه آهنگ خونده به اسم دیوار دوست داشتین دانلودش کنین...محشره... http://www.hitpersia12.in/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%a2%d9%87%d9%86%da%af-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%8a%d9%88%d8%b4-%d9%88-%d9%81%d8%b1%d8%a7%d9%85%d8%b1%d8%b2-%d8%a7%d8%b5%d9%84%d8%a7%d9%86%d9%8a-%d8%a8%d8%a7-%d9%86/
تمام بادهایی را که از کلبه ام میگذرند برای رساندن نامه هایم کم میاورم... سهم من از این کوچ ... نامه هایی بی خداحافظی ... چکاندن درد دل هایم روی سنگی سرد... شستن اسمی که روزی به زبان می آمد... یا شاید توهم صدایی که تنها مرا میخواند... بی هدف قدم زدن در میان بیشه زاری که مرا به چیزی وصل میدهد که استخوان شاید بی رحم ترین واژه برای خواندنش باشد... گردبادی که عطر خونی را برایم مجسم می کند که روزی روی رگهایم جریان داشت... خستگی زل زدن به قاب عکسی که لبخندی را به یاد می اورد که بازگشتی ندارد... چشمانی که وسعت نگاهش،از دیوار روبه رویش فراتر نمیرود... کنار استخوانی کرم خورده،طناب تابی که برای مرور خنده هایم ساختی ...جای دستهایت گلویم را نوازش میدهد... شنیده ام ،به هنگامی که صدای ناقوس کلیسا بلند میشود...زیبا ترین زمان برای رسیدن است...
این روزها دوباره به یادت افتادم... یاد روزی که به خیابون خیره شدیو گفتی... منم که چقدر منتظر همچین لحظه ای بودم.... با عروسک روی کیفم بازی میکردم و سعی میکردم نگاهم با نگاهت یکی نشه... چه لحظه ی خوبی بود!! احساس کردم چقدر تحقیر شدی... ورق برگشته بودو نمیتونم بگم خوشحال نبودم... بازی رو من باخته بودم ولی نذاشتم تو برنده اش باشی ...!! گرچه میدونستم دوست داشتنتم از دلت نبود ...مغز ولگردت یه موقع هایی تراوش میکرد... اولش فکر میکردم بعد از تو هم باز این حس غیر معمولی آزارم بده... اما فراموش شدی و همه چی خوبه... حالا دیگه چشمای خشگل و مسخرت ، با دکمه مانتو مشکیم که اندازه در قابلمه است،برام فرقی نداره... تازه فهمیدم این ماهی که شبا تو آسمونه ،هیچ شباهتی به تو نداشت... تازه فهمیدم که چقدر خوبه دست یکیو بگیری و تو خیابونا راه بری...هی بگی دوست دارم....کلی ام احساس خوشبختی کنی ...همیشه شیرینیه دروغ گفتن بیشتره... وقتی همه چی دروغه وقتی همه دروغن...اینکه وایستی جلوی آینه وبه خودت حقیقتو بگی دیوونه گیه... وقتی نتونستم بین دستهای بکرو هرزه اختلافی پیدا کنم...بکر پنداشتن هم زیبا تره هم آسون تر... بیش از این ها میتوان خاموش ماند ... می توان ساعات طولانی با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت خیره شد در دود یک سیگار خیره شد در شکل یک فنجان چای در گلی بی رنگ بر قالی در خطی موهوم بر دیوار باور کن...! میتوان با هر فشار هرزه دستی بی سبب فریاد کرد و گفت: آه من بسیار خوشبختم!
امروز چه دلتنگم....مبهوت و کبود و گس... بی حوصله...بی رویا ...دریاچه اندوهم...سوگواریه روحم.... آروم سر جام میشینم تا به درو دیوار نخورم... به سکوتم عادت کردم... خیلی وقته هممون بهش عادت کردیم.... وقتی نمیدونی جواب علامت سوالایی که با هر دمو بازدمت شروع به رقصیدن میکنه رو چی بدی؟ خوبه که توانایی زل زدنو داشته باشی... منتظر چی هستی...؟؟؟ وقتی دریچه ای باز نمیشه...هیچ فروغی چشماتو نمیگیره... به سیاهی عادت کن...! ریسمان سبزرنگ دور مچتم به سیاهی میزنه... هیچ فکر کردی اگه همه مچ بندا سیاه بشه دیگه دروغای کیو باور میکنی؟؟ خیلی وقته که دیگه جذب هیچ واژه ای نمیشی... . خیلی وقته که دنبال راست و دروغ بودن شنیده هات نیستی... عشق که مدتهاست غریبه است... بین خونه و خیابون سردرگمی... دنبال یکی میگردی که حرفاش حوصله اتو سر نبره... پسره چقدر ذوق داره واسه خوندن اسمسی که واسش رسیده...!! . سعی داره بهت بفهمونه یه چیزی داره که تو نداری... نمیدونم... شاید لبخنده مصنوعیه این پسره،سبزای خاکستریه دورو برت یا شاید تمام ماشین سفیدای توی خیابون جواب علامت سوالات باشه... خیلی وقته آرومم...
چند بار باید از یه سولاخ گزیده شم تا بیخیال اون سولاخ لعنتی شم ... نمیدونم... ..لعنت به من که مثه احمقا مضحکه بودمو ...میدونستمو به روم نیاوردم... زیر این آفتاب کوفتی دارم یخ میزنم... حقم بود !!! تا من باشم به خاطر هرکسی هرکاری نکنم... اولین بارو با بچه گیم توجیه کنم ... دومین بارو بگم از سر دوست داشتن بود... سومین بار نه اسمش عشق است، نه علاقه ،نه حتی عادت... حماقت محضه.... حماقت محضه دلتنگ کسی باشی که ...که...که.... اووووووووووف ... قراره 3 ماه عشق و حالو تجربه کنم و از همه مهمتر از اون دانشگاه ت...می که جز یه اعصاب داغون چیزی نداشته واسم، بکنم... پی نوشت 1- از دوستی که چند روز پیش بهم گفته بود فقط به زندگی خودم و فقط به < دنیا > فکر کنم سپاس گذارم...و باید بگم که کاملا موثر واقع شد.... 2-از همون دوست باز هم تشکر میکنم چون چیزهای دیگه ایم گفت که ایضا موثر واقع شد...
طالع خودمو میزارم یکم بخندین... زن اسفند
|
About![]()
من از تو راه برگشتی ندارم.... Archivesبهمن 1390دی 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 Links
امین نصیری |